هر گاه خداوند خير بنده اي بخواهد، او را در دين آگاه مي کند و راه راست را به او نشان مي دهد . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]

ليلي
نويسنده :  نازنين

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .




تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .



روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم "

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .



يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .



نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .




سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.


اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
تو رو خدا اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد ، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه


چهارشنبه 27/10/1385 ساعت 12:52 عصر
نويسنده :  نازنين

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که:( پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند). هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.// مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت// و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر


 


 


سه‏شنبه 19/10/1385 ساعت 6:3 عصر
نويسنده :  نازنين

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او کاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تاکنون ديده‌اند.


مرد جوان با کمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .


ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت که قلب تو به زيبايي قلب من نيست .


مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تکه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نکرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.


در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه‌اي آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند که چطور او ادعا مي‌کند که زيباترين قلب را دارد؟


مرد جوان به پير مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌کني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه کن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش است .


پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌کنم. هر زخمي نشانگر انساني است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برايم عزيزند؛ چرا که ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.


بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .


گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند که داشته‌ام . اميدوارم که آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا مي‌بيني که زيبايي واقعي چيست ؟


مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي که اشک از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم کرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .


مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا که عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ کرده بود



سه‏شنبه 19/10/1385 ساعت 6:2 عصر
نويسنده :  نازنين

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سرکشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه کن
تمام هستي ام خراب مي شود
شراره اي مرا به کام مي کشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود


تو آمدي ز دور ها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده اي مرا کنون به زورقي
ز عاج ها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من ببر
به شهر شعرها و شور ها

به راه پر ستاره مي کشانيم
فرا تر از ستاره مي نشاني ام


نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه هاي شب شدم


چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه هاي آسمان
کنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه که من کجا رسيده ام
به کهکشان به بي کران به جاودان
کنون که آمديم تا به اوج ها
مرا بشوي با شراب موج ها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستاره ها جدا مکن


نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب مي شود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه کن
تو ميدمي و آفتاب مي شود


سه‏شنبه 19/10/1385 ساعت 11:28 صبح
نويسنده :  نازنين


چهارشنبه 13/10/1385 ساعت 6:31 عصر
نويسنده :  نازنين

غصه نخور غصه نخور غصه که درمون نمي شه


غصه براي سفره تازه شدن نون نمي شه


غصه نخور غصه نخور ،غصه به چشمات نمياد


شباي کور بي چراغ،خورشيد چشمات و مي خواد


رو نقشه پيشوني تون هزار تا راه تازه هست


با يک تبر نمي شه که قامت جنگل و شکست


غصه نخور که غصه ها ديو هارو بيدار مي کنن


ستاره ها رو مي شکنن شب رو عزادار مي کنن


يادت باشه يادم باشه،خدا همين نزديکي هاست


طب طپشاي سينه مون حضور ممتد خداست!


يه روز دوباره لباتون خنده رو تکرار مي کنه


بازم يه خواب آلوده رو دست تو بيدار مي کنه


مي شکنه با اعجاز عشق صد ساله طلسمتون


باز يه نفر ترانه هاش گل مي کنه با اسمتون


شب سيا رو باکي نيست،وقتي که شب پشت دره


پرچم فتح شهر شب دست سپاه سحره!!


غصه نخور براي من ...اين يعني غصه خوردنم


يادت باشه اون که نداشت طاقت گريه تون ...منم


يادت با شه،يادم باشه...خدا همين نزديکي هاست


طپ طپشاي سينه مون حضور ممتد خداست


يه روز دوباره زندگي لباس شادي مي پوشه


غصه نخور غصه نخور...آخر شاهنامه خوشه...


 


 


چهارشنبه 13/10/1385 ساعت 6:29 عصر
نويسنده :  نازنين

چهارشنبه 13/10/1385 ساعت 6:25 عصر
نويسنده :  نازنين

اي عشق راه دور من
شکسته دل مغرور من
حادثه رفتن تو بود
مهم نبود غرور من


مهم نبود شکستنم
به پاي تو نشستنم
مهم تو بودي عشق من
نه قصه دل بستنم


جايت تو آغوش منه
اين معني دوست داشتنه
رفتي و خاطرات تو
قلبم رو آتيش ميزنه


اشکام به وقته رفتنه
عذاب تلخ باختنه
ارزشش رو داشت عشق من
معجزه شناختنت


مهم نبود دل سوختنم
دور از تو پرپر زدنم
به افتخار عشق تو
ميگم که بازنده منم


چهارشنبه 13/10/1385 ساعت 6:19 عصر
نويسنده :  نازنين

سفر کردم که از يادم بري ديدم نميشه


آخه عشق يه عاشق با نديدن کم نميشه


غم دور از تو موندن يه بي بالو پرم کرد نرفت از ياد من عشق سفر عاشق ترم کرد


چهارشنبه 13/10/1385 ساعت 6:16 عصر
نويسنده :  نازنين

چهارشنبه 13/10/1385 ساعت 5:58 عصر
نويسنده :  نازنين

از دوست داشتن


امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سکوت سپيد کاغذها
پنجه هايم جرقه ميکارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيکرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر کردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سکر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
کي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
کاش ياراي گفتنم باشد
بس که لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دريا ها
بس که لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبک سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست

 


چهارشنبه 13/10/1385 ساعت 5:56 عصر
نويسنده :  نازنين

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل مي


شود.پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:


لوراي عزيز ، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد


بگويم که در اين مدت ده بار به تو خيانت کرده ام و مي دانم که نه تو و نه من


شايسته اين وضع نيستيم . من را ببخش وعکسي که به تو داده بودم برايم پس


بفرست


با عشق : روبرت


دختر جوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد ، ازهمه همکاران و دوستانش مي خواهد که


عکسي از نامزد ، برادر ، پسرعمو ، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند وهمه آن


عکس ها راکه 56 تا بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش ، دريک پاکت گذاشته


وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند ، به اين مضمون:


روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم ، لطفاً عکس


خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان.


اميدوارم درس خوبي گرفته باشيد تا زماني دچار اشتباه ، انحنا ، فنا نشويد


چهارشنبه 15/9/1385 ساعت 8:0 عصر
نويسنده :  نازنين

تعريف هر کس از کلمه سه حرفي " ع ش ق" بستگي به تجربه اي دارد که از اين کلمه داشته


کسي که در شرف عاشق شدنه: عشق مثل رودي جاري است


کسي که عاشق شده: عشق يعني سوزش قلب


کسي که خيلي وقته عاشقه: عشق فقط رسوايي به بار مياره


کسي که در عشق شکست خورده:عشق مثل تپه ايست که هرخري از آن بالا مي رود(چه بي ادب) !!!!


کسي که تا حالا عاشق نشده(با لهجه شير فرهاد): ها اين عشق که ويگولنجز يعنييييي چه؟ (اين مورد خيلي وقته منقرض شده)


نظر خودم: عشق يعني ناگهان حس کني قلبت اونقدر بزرگ شده که ميتونه يه قلب ديگه رو کنار خودش بپذيره


نظر تو چيه ؟ لطفا اگه نظري داري بنويس خوشحال ميشم که نظراتت رو بدونم


چهارشنبه 15/9/1385 ساعت 7:59 عصر
نويسنده :  نازنين

آيينه پرسيد : که چرا دير کرده است ؟ نکند دل ديگري او را سير کرده است؟ خنديدم و گفتم : او فقط


اسير من است/ تنها دقايقي چند تأخير کرده است/ گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار


تغيير کرده است



خنديد به سادگيم و گفت : احساس پاک, تو را زنجير کرده است/ گفتم : از عشق من چنين آيينه


سخن مگوي./ گفت : خوابي سال‌ها دير کرده است/ در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو


عجيب مرا پير کرده است/ راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است


چهارشنبه 15/9/1385 ساعت 7:56 عصر
نويسنده :  نازنين

دفتري که بسته شد بازش نکنيد


دلي که شکسته شد نازش نکنيد


ياران شما را به خدا به عشق بيوفائي نکنيد


يا اين که وفا کنيد تا آخر عمر


يا اين که از اول آشنائي نکنيد


چهارشنبه 15/9/1385 ساعت 7:55 عصر
نويسنده :  نازنين

امهربانم مهربان ديگريست


باجهان بيگانه ام تااوازان ديگريست


بس که چون شيدادلان درجستجوي اوشدم


بي نياز ازمن شده درارزوي ديگريست


سه‏شنبه 14/9/1385 ساعت 9:18 عصر
نويسنده :  نازنين

غصه هم خواهد رفت


آنچناني که فقط خاطره اي خواهد ماند


لحظه ها عريانند


به تن


لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز


تو به آيينه، نه، آيينه به تو خيره شده ست


تو اگر خنده کني


, به تو خواهد خنديد


و اگر بغض کني


آه از آيينه دنيا که چه ها خواهد کرد


سه‏شنبه 14/9/1385 ساعت 9:12 عصر
نويسنده :  نازنين

نمي داني لحظه هاي دلتنگي و بي تو بودن را چگونه مي گذرانم نمي داني که در پس پرده


سياه شب وقتي به آسمان نگاه مي کنم در ميان ستاره ها خط کشي صورتت را ترسيم مي کنم


و با ياد نگاهت چشمانم را به ديدار صبحي تازه روي هم مي گذارم


صبحي که چشم به جاده يکطرفه زندگيم دوخته ام تا شايد در نقطه اي بي انتها چهره


آشنايت نمايان شود ..... کاش مي دانستي که طلوع خورشيد قلبم با غروب رلتنگي ها معنا


پيدا مي کند


کاش مي دانستي..........


چه قدر تنها و تنها مانده ام من ميان خواب و رويا مانده ام من


صدايي ميرسد از نا کجايي


اسير اين معما مانده ام من؟!


سه‏شنبه 14/9/1385 ساعت 9:10 عصر
نويسنده :  نازنين

(وقتي که ديگر نبود)


من به بودنش نيازمند شدم.


وقتي که ديگر رفت


من در انتظار آمدنش نشستم.


وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد.


من او را دوست داشتم


وقتي که او تمام کرد.


من شروع کردم


وقتي او تمام شد


من آغاز شدم.


و چه سخت است تنها متولد شدن


مثل تنها زندگي کردن/


مثل تنها ماندن / مثل بي يار زندگي ماندن / مثل تنها مردن /مثل تنها شکستن مثل تنهاي تنها ماندن !!!!!!


********************************************************************************************************************


سه‏شنبه 14/9/1385 ساعت 9:7 عصر

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[24/5/1387- 11:30 ع] مدل
[24/5/1387- 11:19 ع] چند مدل لباس مجلسي
[آرشيو شده ها]
فهرست
4519 :کل بازديدها
19 :بازديد امروز
11 :بازديد ديروز
پيوندهاي روزانه
درباره خودم
ليلي
نازنين[71]
در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن شرط اول قدم آنست که مجنون باشي
حضور و غياب
لوگوي خودم
ليلي
لوگوي دوستان














لينک دوستان
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
کسب درآمد اينترنتي
پسران پرواز
ايده هاي اخلاقي
آواي آشنا
اشتراک

نام:

ايميل:

 
آرشيو
مطالب شماره1 [3]
مطلب شماره2 [4]
مطلب شماره3 [19]
مطلب شماره 4 [14]
مطلب شماره 5 [11]
مطلب شماره6 [8]
مطلب شماره 7 [3]
مطلب شماره 8 [7]
طراح قالب