همه چيز با انفاق کاستي گيرد، جز دانش . [امام علي عليه السلام]

ليلي
نويسنده :  نازنين

رز عشق


بيا با افق مهرباني کنيم
غم پونه را آسماني کنيم

بيا تو ي نقاشي قلبمان

رز عشق را ارغواني کنيم


چهارشنبه 22/1/1386 ساعت 12:26 عصر
نويسنده :  نازنين

درد دل با دل


چرا دنيا پره از حادثه هاي وارونه
عاشق کسي مي شي که عاشقي نمي دونه

من به دنبال تو و تو دنبال کس ديگه

هچکدوم از ما دو تا به اون يکي راست نمي گه
من واسه ي چشماي نازنين تو يک ديوونم

من دوست دارم ولي علتشو نمي دونم

حالا که مي خواي بري بذار نگاهت بکنم
چون يه بار ديگه مي خوام اين دل و ساکت بکنم

يه چيزي فقط بذار واسه روز تولدت

هديه م رو بيارم و بازم بدم دست خودت

آدما فکر مي کنن شاعرا خيلي غم دارن

کاش فقط اين بود اونا خيلي کسا رو کم دارن

عاشق کسي مي شن که عاشقاش فراوونه

بين انتخاب عشقش عمريه که حيرونه

اوني رو که دوست داري چرا تو رو دوست نداره

شايدم دوست داره ولي به روش نمي ياره

ولي نه اينا مال نداشتن لياقته

اگه حرفم مي زنه با تو فقط يه عادته

نکنه جمله هاش و پاي محبت بذاري
بهتره حرفاش رو به حساب عادت بذاري
از خودش نمي شنوي اگه يه روز بخواد بره
وقتي مي پرسي ازش مي گه آره مسافره

ولي تو شب مي شيني که باز اون رو دعا کني

يا واسه سلامت اون نذرها تو ادا کني
چه قدر بين دلا وحرفاي ما فاصله س
چشماتون مي خنده اما دلامون بي حوصله س

دوست داشتن هم يه جوري پنهون مي کنيم
نمي دونيم که داريم يه قلب رو ويرون مي کنيم

کاش بيايم آبروي مجنون و انقدر نبريم

ديگه منت نذاريم وقتي که نازي مي خريم

عاشقي يعني تحمل نه شکايت نه گله

اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله

مهم اينه که چقدر دوسش داري فقط همين

اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمين

برگا زرده روزاي اول فصل پاييزه

بذار اون بشکنه و دلت رو برگها نريزه


سه‏شنبه 21/1/1386 ساعت 1:0 عصر
نويسنده :  نازنين

تمام مي شود


براي چشم عاشق تو نامه پست مي کنم
ميشه آن تبسمي که ميل توست مي کنم

غم شکستن من وتو هم تمام مي شود

تو فکر راه را نکن خودم درست مي کنم


سه‏شنبه 21/1/1386 ساعت 12:58 عصر
نويسنده :  نازنين

يکشنبه 27/12/1385 ساعت 3:33 عصر
نويسنده :  نازنين

 


کاش مي شد


کاش مي شد سرزمين عشق را
در ميان گامها تقسيم کرد

کاش مي شد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تفهيم کرد
کاش مي شد با دو چشم عاطفه

قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش مي شد با پري از برگ ياس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش ميشد با نسيمشامگاه

برگ زرد ياس ها را رنگ کرد

کاش مي شد با خزان قلبها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش ميشد در سکوت دشت شب

ناله غمگين باران را شنيد

بعد دست قطره هايش را گرفت

تا بهار آرزو ها پر کشيد

کاش مي شد مثل يک حس لطيف

لا به لاي آسمان پر نور شد

کاش ميشد چادر شب را کشيد

از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش مي شد از ميان ژاله ها

جرعه اي از مهرباني را چشيد

در جواب خوبها جان هديه داد

سختي و نامهرباني را نديد

کاش ميشد با محبت خانه ساخت

يک اطاقش را به مرواريد داد

کاش مي شد آسمان مهر را

خانه کرد و به گل خورشيد داد

کاش ميشد بر تمام مردمان

پيشوند نام انسان را گذاشت

کاش مي شد که دلي را شاد کرد

بر لب خشکيده اي يک غنچه کاشت

کاش ميشد در ستاره غرق شد

در نگاهش عاشقانه تاب خورد

کاش مي شد مثل قوهاي سپيد

از لب درياي مهرش آب خورد

کاش ميشد جاي اشعار بلند

بيت ها راساده و زيبا کنم

کاش مي شد برگ برگ بيت را

سرخ تر از واژه رويا کنم

کاش ميشد با کلامي سرخ و سبز

يک دل غمديده را تسکين دهم

کاش ميشد در طلوع ياس ها

به صنوبر يک سبد نسرين دهم

کاش ميشد با تمام حرف ها

يک دريچه به صفا را وا کنم

کاش ميشد در نهايت راه عشق

آن گل گم گشته را پيدا کنم


پنجشنبه 24/12/1385 ساعت 7:22 عصر
نويسنده :  نازنين

بعد ديدار تو


تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل

شمعداني ها پر از رازي و زيبايي

و من در پيش چشمان تو مشتي خاک گلدانم

تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم

تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پک بارانم

نمي دانم چه بايد کرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

تو دنياي مني بي انتها و ساکت و سرشار

و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهمي بر بال بي جان کبوتر

و من هم يک کبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه هاي بي قرار من

ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم

شبي يک شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
هنو ز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فکر خواب گلهايي که يک شب باد ويران کرد

و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه اي هستي که باران تازه مي گيرد

و من مرغي که از عشقت فقط بي تاب و حيرانم

تو مي ايي و من گل مي دهم در سايه چشمت
و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشکي که از يک ابر مي بارد
و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شايد يک مه کمرنگ از شعري که مي خوانم

تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد

که تو يک شب بگويي دوستم داري تو مي دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست

قدم بگذار روي کوچه هاي قلب ويرانم

بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم


پنجشنبه 17/12/1385 ساعت 1:37 عصر
نويسنده :  نازنين

غرق نور است و طلا
گنبد زرد رضا (ع)
بوي گل بوي گلاب

ميرسد از همه جا


مثل يک خورشيد است
مي درخشد از دور
شده از اين خورشيد
شهر مشهد پر نور


چشمها خيره به او
قلبها غرق دعاست
بر لب پير و جوان
يا رضا رضا رضاست


اي خدا کاش که من
يک کبوتر بودم
روي اين گنبد زرد
شاد مي آسودم

ميزدم بال و پري
دور تا دور حرم
از دلم پر ميزد
ماتم و غصه و غم



يکشنبه 13/12/1385 ساعت 5:33 عصر
نويسنده :  نازنين

پنجشنبه 10/12/1385 ساعت 9:23 عصر
نويسنده :  نازنين

پنجشنبه 10/12/1385 ساعت 9:10 عصر
نويسنده :  نازنين

کوچه


بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم


شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق ديوانه که بودم


در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد


باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد


يادم آمدم که شبي باهم از آن کوچه گذشتيم


پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم


تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت


من همه محو تماشاي نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ي ماه فرو ريخته در آب


شاخه ها دست بر آورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آمد تو به من گفتي:


از اين عشق حذر کن


لحظه اي چند بر اين آب نظر کن


آب آيينه ي عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است


باش فردا که دلت با دگران است


تا فراموش کني چند پي از اين شهر سفر کن


با تو گفتم حذر از عشق ندانم


سفر از پيش تو هرگز نتوانم! نتوانم


روز اول که دل من به تمناي تو پر زد


چون کبوتر به لب بام تو نشستم


تو به من سنگ زدي من نرميدم! نگسستم


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


اشکي از شاخه فرو ريخت


مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت


اشک در چشم تو لرزيد


ماه بر چشم تو خنديد


يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم


پاي در دامن اندوه کشيدم، نرميدم، نگسستم


رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگرهم


نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم


نکني ديگر از آن کوچه گذر هم ....


بي تو اما به چه حالي من از کوچه گذشتم


فريدون مشيري


جمعه 4/12/1385 ساعت 5:51 عصر
نويسنده :  نازنين

وقتي عاشق شدم هوا ابري بود .


دم دماي غروب سر کوچه ي باغ نشسته بودم که تو از کوچه رد شدي !


آخراي پاييز بود .هوا سرد بود و منگ . بارون نم نمک مي باريد .


نه تو چتر داشتي ، نه من !


شروع خوبي بود .


وقتي از کنارم رد شدي ، واسه ي هميشه تو دلم جا موندي !


يه حسي تو چشات بود که تا اون رو ز نمي شناختمش .


انگار فقط مال قصه ها بود . به گروه خون ما نمي خورد .


زبونش واسه ما غريبه بود !


اما از اون روز به بعد شيره ي جونم شد . وصله ي دلم شد . ورد زبونم شد !


يادمه اون وقتا با برو بچه هاي محل آدماي عاشق ر و مسخره مي کرديم ، بهشون متلک مي گفتيم . به ريششون مي خنديديم .


مي گفتيم : يارو زده به سرش ! پاک خل شده ، انگاري يه تخته ش کمه !


اما از اون روز به بعد باکيم نبود که بهم طعنه بزنن .بگن : مجنون ، ديوونه .


خلاصه هر چي يه روزي واسه چاکرت افت داشت ، حالا واسم مرام شده بود ،


حرمت داشت .


هر چي تا اون روز واسم ارزون بود زير پام بي ارزش بود حالا واسم قيمت داشت.


سر قفلي ش گرون بود !


وقتي عاشق شدم فهميد م دل دارم .


نمي دونستم حسابه يا بي حساب ، چون حساب کار از دستم در رفته بود .


دنيا واسم رنگي شده بود .


تازه مي فهميدم رنگ و بو يعني چه؟


کم کم ياد گرفتم به چشام نگاه کنم . از خودم نترسم !


کي باورش مي شه رفيق !


کي باورش مي شه عاشقي اول به يه نگاه شروع مي شه !


به همين سادگي شکارت مي کنه .


رسم شکار همينه . به يه حرکت درست ، صيد تو دامت اسيره !


وقتي دلم داشت به سمتت پر مي کشيد صداي بال بال زدنش ، ديوونه م مي کرد .


مي گفتم : آخ که چه خوشگل مي پره !


اما وقتي هي رفت و هي رفت و نرسيد ، کم کم وهم ورم داشت که نکنه هيچ وقت نرسه؟ !


تا کي اين دل بي صاحب دور خودش بچرخه و بچرخه .


اين طوري طفلي سرش گيج ميره . يه وقت چپه ميشه مي مونه رو دستم .


وقتي عاشق شدم گفتم خودشه ديگه واسه هميشه جستم .


اما نمي دونستم اين رودخونه گاهي وقتا سربالا ميره .


رفتم و رفتم تا رسيدم به يه کوچه ي بن بست .


تو يهو غيب شدي .


نه راه پس داشتم و نه راه پيش .


گفتم اگه بهش نرسم خودمو مي کشم .يا واسه هميشه تارک دنيا مي شم .


مي رم به سمتي که هيشکي منو نشناسه .


 


 


لقمه غذا تو گلوم گير مي کرد .


آب از حلقم پايين نمي رفت .


از سايه ي خودم فراري بودم .


شب تا صبح به سقف آسمون زل مي زدم بي اينکه حتي يه سو ستاره گرمم کنه !


با همين زميني که هر شب روش مي خوابيدم ، غريبه شده بودم .


دلم مي خواست از همه دوري کنم تا توي خلوتم با اون حرف بزنم .


چشام هي سياهي مي رفت .


مثه کسي که تب داره هذ يون مي گفتم . خيالات ورم مي داشت که اون داره مياد .


وقتي ممد آقا سبزي فروش با اون گاري لکنتي از جلو خونه رد مي شد ، ترانه هاي کوچه باغي مي خوند ، چه حالي داشت


دلم مي خواست برم تو کوچه ماچش کنم بهش بگم دمت گرم ، تو هم از دل ما خبر داري؟ !


وقتي کلاغه قار قار مي کرد ، مث صداي قناري واسم خوش لهجه بود .


هر وقت يه گدا از جلوم رد مي شد ، هر چي تو جيبم بو د ، تو جيبش مي ريختم.


دست و دلباز شده بودم .


دلم مي خواست در خونه ي آقا رحيم رو بزنم ، بهش بگم : خودم در حياط تو رو رنگ مي کنم تا هر کي از اين کوچه رد ميشه دلش واشه !


هر کي باري رو دوش داشت ، جلدي مي پريدم بارشو ازش مي گرفتم تا دم د ر خونش مي رسوندم .


ديگه يه پا مر د شده بودم .


تا لنگ ظهر نمي خوابيدم تا ننه م منو بيدا ر کنه .


باورم شده بود که منم دل دارم .


با صداي تاپ تاپش تو سينه م از خواب بيدار مي شدم .


گاهي وقتا يه نمه اشکي تو چشام جا خوش مي کرد .


وقتي تو قهوه خونه آقا سيد قليون چاق مي کرديم ، از اين که پادوي چموش قهوه خونه اشکامو ببينه ، باکي نداشتم،


تازه وقت رفتن يه انعامي تو سيني مي ذاشتم تا دلش خوش بشه !


پسرک هر وقت منو مي ديد از خوشي نيشش تا بناگوش وا ميشد .


اي بابا ...


از کجاش بگم که اين حالي که داشتم نه سر داشت و نه ته !


هر وقت يادت مي کردم انگار رفتم زيارت ،


پاک صاف و صوف مي شدم .


يه دل سير اشک مي ريختم .


حسابي خالي مي شدم .


هر وقت فال حافظ مي گرفتم ، دلم گواهه که انگا ر تو روبروم نشستي و فالمو واسم مي خوني .


هر وقت نماز مي خوندم عطر گلاي ياسي که رو چادرت بود سجاده مو خوش بو مي کرد .


جز اون دوتا چشم سياه هيچ نشوني ازت نداشتم .


وقتي عاشق شدم ديگه خودمو نشناختم .


تا ديروزش با يه لهجه ديگه حرف مي زدم اما بعد از اون روز ابري لهجه م باروني شد .


هر کي بهم مي خنديد يا ميگفت : پسره عقل از سرش پريده مجنون شده . دلم گواهي مي داد ... خبر خوبيه !


ديگه سر کوچه ها واسه جوجه کاکلي ها لغز نمي خوندم .


اداي گردن کلفتي در نمي آوردم .


زور بازو و مچ گيري و حال گيري واسم بي معني شده بود .


انگا ر هر چيز تا اون روز مردونگي بود يهو واسم پوچ شد .


اسم و رسم خانوادگيم دود شد .


مال دنيا بي ارزش شد .


دعوا و کتک کاري با اين و اون گنده لات بازي و گردن کلفتي واسم افت داشت


با حرفاي دلم نمي خوند .


به جاي داد زدن دلم مي خواست شعر بگم،


چيز بنويسم،


شکلي بکشم .


خوش داشتم دور و برم ر و نيگا کنم .


وقت راه رفتن سرم پايين بود .


جلو پامو نيگا مي کردم .


آسمون قبلنا جوري بهم زل مي زد که انگار مي خواد قورتم بده .


خيال مي کردم هر چي تو آسمونه با اين دل ما خيال جنگ داره .


از اون خورشيدش که اول صبح يه کاره مي زد بيرون تا اون ماه بيکا ر و عاطل و باطل که شب تا صبح کشيک ما رو مي کشيد .


با اون همه ستاره که نوچه هاش بودن و زاغ سياه ما رو چوب مي زدن .


همه و همه قبلنا با من دشمن بودن .


اما بعد اون روز يه جوري همه شون باهام رفيق شدن .


انگار سقف آسمون واسم کوتاه شده بود .


ستاره هاش واسم لالايي مي خوندن .


ماه يهو چه قدر مهربون شد .


امان از وقتي که هوا ابري مي شد دلم مي گرفت .


وقتي رعد و برق مي زد دل نگرونت مي شدم


مي گفتم: خدايا نکنه بترسه !


نکنه نتونه بخوابه !


نکنه زير بارون بچاد .


نکنه از يه کوچه اي رد بشه ، چشاي يه نا محرم بهش بخوره !


نکنه يهو يکي خاطر خواش بشه !


اولا خيلي خام بودم .


اما کم کم در غم عشق تو ، پخته شدم.


اولش همه فکرم ، تو خيال رسيدن تو بود .


اما زمونه يادم داد که به صداي زير و بم دلم خوب گوش کنم .


با اندوه عشق تو ، زندگي کنم .


هي لطيف ترم کر د ، تا جايي که مي تونستم شعر بگم . ساز بزنم .


گاهي وقتا نقشايي مي کشيدم که هر کي مي ديد ماتش مي برد .


صبح زود از خواب بيدار مي شدم .


خورشيد هر روز از ديدن من که بيدارم تعجب مي کرد .


. دو تا نون تافتون داغ مي خريدم تا ننه م تا نونوايي پياده نره .


د و تا قناري خريدم . بهشون خوب مي رسيدم .


سوتاي بلبلي واسشون مي زدم تا حوصله شون سر نره .


چند تا قلمه شمعدوني از همسايه مون گرفتم تو آب گذاشتم تا ريشه کرد .


با اونا واسه خودم چند تا گلدون خوشگل درست کردم .


هر جا مي رفتم هر کاري مي کردم که انگار تو منو نيگا مي کردي .


گاهي وقتا مي رفتم تو همون کوچه اي که اولين بار ديدمت .


هميشه منتظر بودم که شايد يه روزي بياي .


اما تو نيومدي .


حالا ...


که اين حرفارو مي زنم ، خيلي ساله گذشته،


تا امروز دو هزار تا قناري پروروندم .


از همه جاي وطن ميان تا تخم قناري هاي منو بخرن .


يه عالمه گلدون شمعدوني دارم هر سال نيمه شعبان به نيت سلامتي تو از اول کوچه تا آخرش صف مي کشن تا کوچه سبز بشه .


يه عالمه کتاب شعر دارم که به چشاي تو تقديم کردم .


خيلي وقته تار مي زنم .


بعضي دوستام بهم مي گن سازت سوز داره .


مث آدماي عاشق مي زني ،


انگار هوا باروني مي شه .


همه يه جورايي تازه تريم.


گاهي وقتا آواز مي خونم . اي صدام بدک نيست .


يادمه اون روز که تورو ديدم مادرم شمعدوني هاي باغچه رو قلمه مي ز د . هوا ابري بود .


يه نم باروني مي باريد .


از خونه ي آقا رحيم صداي تار ميومد .


يکي مي خوند ، چه خوب مي خوند .


يه تصنيف کوچه باغي بود .


تو حال خوشي بودم که يهو تو از ته کوچه باغ اومدي .


چاد ر سفيدي به سر داشتي .


وقتي به من رسيدي ، من زودتر از تو رسيده بودم .


با چشم سياه به من خيره شدي .


دلم لرزيد .


چقدر چشمات آشنا بود .


مث يه خاطره در دور دست ها .


وقتي از کنارم رد شدي ، بوي ياس گلاي چادرت تو کوچه باغ جا موند .


از همون دم که چشات تو چشام نيگا کرد عاشق شدم .


حالا پس از اين همه سال وقتي به خودم سر مي زنم،


مي بينم تو ، تو تموم اين سالا با من بودي .


معلم عشق تو منو تعليم داد


که چه جوري راه بر م ، گريه کنم ، بنويسم .


چه جوري به دور و برم نيگا کنم .


با هر کسي مهربون باشم . با دلم ببينم .


با دلم بشنفم .


عشق تو يادم داد چه طور از روزاي آفتابي و شباي مهتابي ، کيف کنم .


از خودم بيام بيرون و به خونه دل ديگرونم سر بزنم .


عشق تو يادم داد چه طور ساز بزنم . آواز بخونم . نقاشي بکشم.


حالا...


رفيق ، مي دونم تو با مني .


از من غافل نبودي . حضورت خلوت دلمو پر مي کرد.


نيمه پاييزه بچه محل !


تو کوچه باغاي بي قراري پرسه مي زنم .


خاطره يه روز ابري رو ، ورق مي زنم .


يه نم باروني ، ترم کرده .


دلم ميگه ، ديوونه تر شو ! از اين پريشون تر شو ! ديوونگي رو خوشه ! اگه پاداش جنونم تو باشي . در !


اين وادي حيروني ، سمتي جز تو نمي شناسم ، سويي جز تو نمي بينم


اي عشق ، به راه عاشق بي تاب ، بتاب .


از پشت ابراي سرگردون ، صدام کن .


از سمتي که تقدير قلب ما رو نشونه رفته .


از کوچه باغي که تو از اون مي گذري ، با دوتا چشم سياه که به قصد شکار به من خيره نگاه مي کنه، و مي دونه به هر کي نگاه کنه ، اون آخرين فرزانه خواهد بود،


د ر مکتب دلدادگي تا ...فصل عاشقي تا هميشه عاشقي


يکشنبه 29/11/1385 ساعت 12:37 عصر
نويسنده :  نازنين

زير درخت آرزو
مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشي يک شب مهتابي باشه

مي خوام يه کاري بکنم شايد بگي دوسم داري

مي خوام يه حرفي بزنم که ديگه تنهام نذاري
مي خوام برات از آسمون ياساي خوشبو بچينم

مي خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببينم

مي خوام که جادوت بکنم هميشه پيشم بموني

از تو کتاب زندگيم يه حرف رنگي بخوني
امشب مي خوام براي تو يه فال حافظ بگيرم
اگر که خوب در نيومد به احترامت بميرم

امشب مي خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم
براي خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم
امشب مي خوام رو آسمون عکس چشات رو بکشم
اگه نگاهم نکني ناز نگاتو بکشم

مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه

به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه
يه وقتي که من نبودم بي خبر از اينجا نري

بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري
يه موقعي فکر نکني دلم واست تنگ نميشه
فکر نکني اگه بري زندگي کمرنگ نميشه

اگه بري شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن

آسموناي آرزو يه قطره مهتاب ندارن

راستي دلت ميآد بري بدون من بري سفر

بعدش فراموشم کني برات بشم يه رهگذر

اصلا بگو که دوست داري اينجور دوست داشته باشم

اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم
حتي اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه

چهره تو يادم مي آد وقتي که بارون مي زنه
اي کاش منم تو آسمون يه مرغ دريايي بودم

شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم

اي کاش بدوني چشمات و به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نمي دم

به آرزوهام مي رسم اگر که تو پيشم باشي
اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي

تا وقتي اينج ا بموني بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن که کني مرگ گلهاي مريمه

نگام کن و برام بگو بگو مي ري يا مي موني

بگو دوسم داري يا نه ؟ مرگ گلهاي شمعدوني
نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقي و بي انتها


يکشنبه 29/11/1385 ساعت 12:36 عصر
نويسنده :  نازنين

يک فرشته داشت مي دويد)


توي کوچه هاي آسمان


روي سنگفرش کهکشان


مي دويد و هر کجا که مي رسيد


با گچ ستاره ها


عکس يک شهاب مي کشيد


مي دويد و خنده هاش نور بود


غصه را بلد نبود


غصه از بهشت دور بود


 


مي دويد و بوي رفتنش عجيب بود


رد پايش از شکوفه هاي سيب بود


مي دويد و ناگهان


دامنش به ابر ها گرفت و ليز خورد


از کنار خانه ي خدا چکيد


قطره قطره روي خاک مرد


هيچکس ولي نگفت


آن فرشته اي که مي دويد کو!


جاي او چقدر خالي است


آي اي خداي مهربان ، لا اقل تو بگو)...


يکشنبه 29/11/1385 ساعت 12:33 عصر
نويسنده :  نازنين
امان از دل زينب
شنبه 30/10/1385 ساعت 8:9 عصر

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[24/5/1387- 11:30 ع] مدل
[24/5/1387- 11:19 ع] چند مدل لباس مجلسي
[آرشيو شده ها]
فهرست
4520 :کل بازديدها
20 :بازديد امروز
11 :بازديد ديروز
پيوندهاي روزانه
درباره خودم
ليلي
نازنين[71]
در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن شرط اول قدم آنست که مجنون باشي
حضور و غياب
لوگوي خودم
ليلي
لوگوي دوستان














لينک دوستان
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
کسب درآمد اينترنتي
پسران پرواز
ايده هاي اخلاقي
آواي آشنا
اشتراک

نام:

ايميل:

 
آرشيو
مطالب شماره1 [3]
مطلب شماره2 [4]
مطلب شماره3 [19]
مطلب شماره 4 [14]
مطلب شماره 5 [11]
مطلب شماره6 [8]
مطلب شماره 7 [3]
مطلب شماره 8 [7]
طراح قالب